آثار هنرجویان؛ دیو و دلبر

مرجان رزمی

19

دیو و دلبر

من زشت بودم و او زیبا. تمام کارهایش هم قشنگ بود. خندیدنش، حرف زدنش، راه رفتنش، حتی موهای نامرتب و صورت نشسته اش هم قشنگ بود. نگاهش که می کردند، چشمانشان برق می زد. اما در عوضش من نه. هر چه بیشتر حرف می زدم، کار می کردم؛ کمتر دیده می شدم. موهای شانه کرده ام هم بهم ریخته بود؛ مثل سیم ظرف شویی سیخ سیخ می شدند. وقتی می خندیدم دندان های کج و معوجم بیرون می زد. بقیه هم نخندین دختر را بهانه می کردند و می گفتند: چه خبرته! دختر رو چه به بلند خندیدن.

برای همین هم از او متنفر بودم. بعضی وقت ها دلم می خواست چنگ بزنم به موهایش و همه شان را از ریشه درآورم. صورتش را آنقدر چنگ بزنم تا جای ناخن هایم همیشه بماند. حتی اسمش هم از من قشنگ تر بود؛ بهشته. اما من چه بودم نجمه که هر کس هرطور دلش می خواست تلفظش می کرد. نجو، نجمک. آن شوهر دیوانه اش هم که ادعای باسوادی اش می شد همیشه می گفت: نجمه یعنی ستاره، کوکب هم یعنی همین؛ پس من همان کوکب صدایت می زنم. بعد می زد زیر خنده و بهشته هم بازوهایش را می فشرد و من هم در ذهنم دست هایم را دور گردن هر دوتایشان می فشردم.

روزی دو سه نفر برای خواستگاری اش می آمدند. برای همه شان هم دلبری می کرد. دامن مشکی مهره دوزی شده، با بلوز سفیدش که خیلی هم بهش می آمد را می پوشید و آرام چایی می ریخت و می برد. هر وقت هم به بازار می رفتیم یا توی طلافروشی ها بود یا مزون لباس عروس. همه را یکی یکی برانداز می کرد و از من و مامان می پرسید کدوم یکی بیشتر بهم میاد؟ مامان همیشه قربان صدقه اش می رفت و پابه پایش تمام مغازه ها را می گشت. یک روز من هم خواستم یکی از آنها را امتحان کنم قهقهه زد و گفت: کی میاد خواستگاری تو آخه؟ مامان سقلمه ای بهش زد و گفت: خواهرت باهات شوخی می کنه. من با عصبانیت آمدم بیرون و خودم تنها به خانه برگشتم و دیگر هیچ وقت با او بیرون نرفتم. دلم می خواست زودتر از دستش خلاص شوم تا بتوانم یک نفس راحت بکشم. بالاخره توی یک عروسی خاطرخواه پاشا شد. خوشکل ترین پسر فامیل بود. قد بلند بود با موهای بور و چشمان آبی. همه دخترها برایش غش می کردند. او هم بدش نمی آمد؛ کنار همه شان می نشست و می گفت و می خندید. هر از گاهی هم یواشکی دستش را می مالید روی پاها و سینه هایشان.

وقتی به خواستگاری اش آمد انگار اسب سفید بالدار را شکار کرده بود؛ همان بار اول جواب مثبت داد. هیچ کس از شنیدن نامزدی آنها تعجب نکرد چون پاشا گفته بود من با خوشکل ترین دختر فامیل ازدواج می کنم و همه می دانستند او کسی نیست جز بهشته. من که همان شب عروسی دیدم رفتند یک گوشه نشستند و با هم خوش و بش کردند. مامان هم می دید اما برایش مهم نبود. مامان عاشق بهشته بود برای همین بیشتر وقت ها او را بی نظیر صدا می کرد. بعضی وقت ها حس می کردم مامان واقعا به اینکه همچین دختری زائیده خیلی به خودش می نازد. همیشه هم از بهشته حرف می زد. بهشته این کار رو کرد بهشته اون کار رو کرد. بهشته اینو گفت بهشته اونو گفت. هربار هم که یکی از بهشته تعریف می کرد می گفت: قربونش برم همه چیش به خودم رفته.

مامان برای نامزدی اش همه را دعوت کرد. خانه ما پر از آدم شده بود که من خیلی هایشان را اصلا نمی شناختم. طبقه پایین زن ها بودن و طبقه بالا مردها. توی حیاط هم صندلی چیده بودند.

ارگ گوشه حیاط کنار باغچه بود. جلویش یک فضای دایره ای برای رقص خالی کرده بودند. حیاط خانه زیر نور لامپ های رنگی بزرگتر و قشنگ تر به چشم می آمد. ارگ دیوانه وار می زد. زن ها می رقصیدند و دورتادورشان هم مردها ایستاده بودند و تماشا می کردند. بابا حسابی عصبانی و ناراحت بود. او از همان اولش با گرفتن این مراسم مخالف بود. بدش می آمد از اینکه مردها رقص زن ها را نگاه کنند. راه می رفت و حرص می خورد اما مامان نه؛ اصلا حواسش به هیچی نبود از اول مراسم داشت می رقصید. هرچند برایش مهم هم نبود. او همیشه همان کاری را که دلش می خواست می کرد بابا هم جرات نمی کرد چیزی بگوید.

 

توی دلم به جان مامان غر می زدم؛ مجبور بودم کارهای پذیرایی را بکنم؛ خسته شده بودم. مهمان ها هم زیر چشمی نگاهم می کردند و می خندید. من از چشمانشان می فهمیدم چه می گویند. دلم می خواست همان لحظه همان جا دنیا به آخر می رسید.

آن شب بابا برای اولین بار خواباند توی گوشم. یکی از فامیلای پاشا بهم گفت: تو کلفت شونی؟. من هم یک سینی پر از چایی را خالی کردم رویش. یک قطره اشک هم نریختم. همانجا توی آشپزخانه ماندم. تصویر بهشته و پاشا روی پنجره حیاط خلوتی که پشت آشپزخانه بود می افتاد. دلم نمی خواست هیچ کدامشان را ببینم. به اتاقم رفتم و در را محکم بهم کوبیدم. لباسی که بابا برای شب نامزدی اش برایم خریده بود را تکه تکه کردم. روز بعدش وقتی مامان لباس تکه تکه را دید آنقدر با نی قلیان کتکم زد که شکست. می گفت: چرا شب نامزدی دخترم لباست رو تکه پاره کردی. شگون نداره.

از آن روز به بعد بابا هم سر سنگین شد. جواب سلامم را هم درست نمی داد. من هم تلافی اش را سر پاشا در می آوردم. بلند بلند بهش می گفتم مورچه زرد. توی شربتش فلفل می ریختم. چایی اش را شور می کردم. کفشش را می انداختم توی سطل آشغال. شب به شب هم بهشته می رفت کنار بابا می نشست و گریه می کرد و شکایتم را می کرد. بابا هم فقط سرش را تکان می داد و قلیانش را می کشید.

آن روز او داشت تلویزیون نگاه می کرد. عاشق سریال بود و من عاشق موسیقی. داشت پس از باران را نگاه می کرد. چون چند نفری بهش گفته بودند مثل شهربانو قشنگ است. می خواستم آهنگ جدید لیلا فروهر را حفظ کنم. جونی جونوم بیا دردت به جونوم. صدایش را تا آخر بالا برده بودم. چشمانم را بسته بودم و تکرار می کردم. یک دفعه در را محکم باز کرد و داخل آمد. داد می زد. اصلا نمی فهمیدم چه می گوید. برای اولین بار احساس کردم دهانش خیلی گشاد است. چشمانش قرمز شده بود. ضبط را خاموش کرد. کنترل تلویزیون را محکم در دست چپش گرفته بود و فشارش می داد. نوک انگشتانش را توی پیشانی ام فرو کرد و چیزی گفت. اما من نمی شنیدم. تمام غرور و نفرتش را توی انگشتان سردش لمس کردم. تمام تنم مورمور شد. با یک حرکت از جا بلند شدم. گردنش را توی دستانم گرفتم و به بیرون هلش دادم. چسپاندمش به نرده های بالکن. یک لحظه جلوی چشمانم سیاهی رفت. بعد دیدم کف حیاط پهن شده و پشت سر هم جیغ می کشد.

تا یک هفته از اتاق بیرون نیامدم. بابا چند بار به طرف اتاقم حمله کرد تا کتکم بزند. هر بار مامان وساطت می کرد. می شنیدم که به بابا می گفت: دختر جوونن بهم حسودی می کنن. حالا که خداروشکر طوری نشده خوب می شه. بابا هم بلند بلند می گفت: الله اکبر از دست این دختر. آبرو برام نذاشته. بعد مامان خودش می آمد و کلی بد وبیراه بهم می گفت. همه اش می گفت: تو چته دختر افسار پاره کردی نگفتی بچه ام عیب پیدا کنه؛  بعد هم در را محکم به هم می کوبید و می رفت.

تا وقتی که بهشته خوب شد من فقط می رفتم توی آشپزخانه و دستشویی و زود برمی گشتم توی اتاقم. بعد گوشم را می چسپاندم کف زمین تا حرف هایشان را بشنوم. کسی اسم من را نمی آورد. مامان و بابا به هیچ کس نگفته بودند کار من بوده. فقط پاشا می دانست. هربار که همدیگر را می دیدیم با نفرت به هم نگاه می کردیم. یکبار وقتی جلویم سبز شد جلویش تف کردم. تا دم در اتاق دنبالم آمد می خواست بزندم. حقش بود خودم شنیدم به بهشته گفت: خودم حساب این خانم زشتو رو می رسم.

بهشته که رفت بالاخره یک خواستگار هم برای من پیدا شد. اسمش مصطفی بود خیلی توی ذوقم خورد. بابا وقتی شنید داد زد و گفت: نه من دختر بهش نمیدم.

شنیدم مامان بهش گفت: شاید دیگه هیچ کس نیاد خواستگاریش اینم پسر بدی نیست. بابا شروع کرد قلیان کشیدن و تا چند دقیقه هیچی نگفت. بعد آرام گفت: میدونی خونه اش کجاست؟ توی یه ده کوره تو جاده بی بی حکیمه. من رفتم دیدم انگار اونجا آخر دنیاس.

من پشت در ایستاده بودم. این را که گفت خوشحال شدم. رفتم پیش مامان نشستم و یواش در گوشش گفتم: من می خوامش. بابا شنید با عصبانیت گفت: می خوایش؟ تو اینجا یه ظرف کمک مامانت نمی شوری اونوقت می خوای بری مرغ و خروس نگه داری.

بابا دوباره سرسنگین شد. من فقط می خواستم بروم آخر دنیا که هیچ وقت چشمم به بهشته نیفتد، اما بابا قبول نمی کرد. یک هفته از اتاقم بیرون نیامدم. بابا آمد و گفت: بیا بریم نشونت بدم اونجا کجاست بلکه سر عقل اومدی.

بعد از سه ساعت رانندگی توی جاده اصلی به اول جاده روستا رسیدیم. بابا زیرچشمی نگاهم کرد و گفت: اینجا تازه اولشه هنوز مونده تا برسیم. یک جاده باریک در دل یک دشت که انگار بی انتها بود. اطراف مان پر از ماهور بود. هنوز بهار نرسیده بود اما آنجا سرسبز بود. زمین پر از شقایق و بابونه بود. دورترها کوهای بلند و سنگی دیده می شدند. پلک نمی زدم نمی خواستم حتی یک لحظه را هم از دست بدهم. نمی دانم یک ساعت و نیم چطور گذشت. تا به خودم آمدم بابا را دیدم که داشت در انتهای جاده دور می زد. با تعجب پرسیدم: داخل روستا نمی ری؟ با عصبانیت گفت: برم چکار؟ فقط خواستم ببینی.

سعی کردم خوشحالی ام را نشان ندهم. گفتم: اینجا رو خیلی دوست دارم واقعا آخر دنیاس. بابا دیگر هیچی نگفت. مامان بابا را راضی کرد تا مصطفی به خواستگاری ام بیاید انگار واقعا می ترسید روی دستش بمانم.

مصطفی خیلی ساده و خجالتی بود. دست هایش زبر بودند. صورتش زیر آفتاب سوخته شده بود. اما چشمانی زیبا داشت. نگاهش که می کردی دیگری چیزی نمی دیدی نه لک های صورتش را و نه موهای مجعدش. مثل شیشه پر از عسل بود. می درخشیدند و جادو می کردند. او و مادرش با هم زندگی می کردند. هیچ خواهر و برادری نداشت. انگار همین الان از جنگ برگشته بود و همه چیزش را از دست بود. هیچی نداشت، تنها یک خانه کوچک کاهگلی پر از تاقچه. نه باغی داشت و نه زمینی. برای مردم کار می کرد. مادرش گفت: یکی از فامیل هاتون دخترتون رو معرفی کردن. کار پاشا بود می خواست تلافی کند. وقتی پدرشنید از عصبانیت داشت منفجر می شد. شب که پاشا آمد تا مرا مسخره کند بابا یکی خواباند زیر گوشش و صدایش در تمام خانه پیچید. من ولی جوابم مثبت بود بخاطر چشمان مصطفی و جایی که از آنجا آمده بود.

بابا خیلی ناراحت بود روز عروسی ام هم خیلی تلخ بود. مامان هم نمی دانست ناراحت باشد یا خوشحال. بهشته مدام با پاشا از جلوی چشمانم رد می شد و زیر چشمی نگاهمان می کرد و پوزخند می زد. مصطفی تمام مدت سرش پایین بود به هیچ کس نگاه نمی کرد. مثل بچه ای که تازه به دنیا آمده پاک و معصوم بود. انگار از یک دنیای دیگر آمده بود. همه را دوست داشت. اصلا نمی توانست قبول کند آدم ها می توانند از هم متنفر باشند. هربار از بهشته برایش می گفتم میگفت: اشتباه می کنی مگه میشه آدم خواهرش رو دوست نداشته باشه. دلم می خواست مثل من از بهشته و پاشا متنفر باشد اما نبود.

هر وقت آنها را می دید حسابی احوال می پرسی می کرد. بعد که می دید من محل شان نمی گذارم آرام زیر گوشم می گفت: ببین جونم خوب نیست آدم با خانواده اش قهر باشه خدای نکرده اتفاقی می افته و بعدش یه عمر پشیمونی. هربار که این حرف را می زد مطمئن می شدم او از جنگ برگشته و تمام دوست و دشمنش را یکجا از دست داده و برای همین خیلی چیزها برایش بی معنی هستند. مثل کینه مثل نفرت، مثل تمام آن محلی هایی که پاشا و بهشته بهش می کردند.

بهشته هیچ وقت نه خانه مان آمد نه دعوت مان کرد تا وقتی که فهمید بابا مصطفی را بیشتر از پاشا دوست دارد. حالا او می خواهد برای اولین بار به خانه من بیاید آن هم بعد از ۱۴ سال. وای به حالش اگر بخواهد برای من کلاس بگذارد حسابش را می رسم.

مرجان رزمی

کارگاه داستان نویسی هامون

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.