آثار هنرجویان: مجنون و آخرین دختر حوا

مرجان رزمی

42

چادر مشکی‌اش را دور کمرش جمع کرده و اضافه آن را زیر بغلش چپانده بود. دست‌هایش را دور زانوی راستش حلقه کرده بود و اطراف را نگاه می‌کرد. تا چشم کار می‌کرد فقط آسمان بود و دشت و آن‌قدر به هم نزدیک شده بودند که گویی آسمان به زمین آمده بود و مثل روسری آبی روی دشت سبز پهن شده بود.

دلش نمی‌خواست برگردد و پشت سرش را نگاه کند. دیگر آن درخت‌های چنار را دوست نداشت. با خودش گفت: «همه‌اش الکی است؛ آن‌ها دروغ می‌گویند که او یک ظرف پر از آب را تبدیل به روغن کرده فقط برای اینکه آبروی آن زن جلوی مهمانانش نرود. قضیه آن گرازها هم الکی است. مسخره است، در یک شب هفت گراز با هم در یک مزرعه بمیرند چون صاحبش از شر گرازها به او پناه برده است. پس چرا برای من کاری نکرد. تازه خیلی راحت‌تر از این‌ها هم بود.»

نگاهش را روی درخت‌های هلویی که آن‌طرف تپه‌ها بودند؛ ثابت کرد. سعی کرد به چیزی فکر نکند. گفت: «این درخت‌ها  توی فصل بهار خیلی خوشگل می‌شوند؛ با آن گل‌های ریز صورتی‌شان…خیلی‌ها فقط یک‌بار پیاده می‌روند پابوسش و حاجتشان را می‌دهد. من که سه هفته پشت سرهم رفتم آن‌هم با پای‌برهنه. تازه از بین آن دو درخت چنار هم رد شدم. آن سنگ را هم که روی سرم گذاشتم از طرف راستم پایین آمد.»

چیزی جلوی چشمش بال‌بال زد. یک کفشدوزک را دید که از ساقه کوچک یونجه بالا می‌آمد. انگشتش را روی یونجه گذاشت و کفشدوزک سوار انگشتش شد. انگشتش را به‌طرف آسمان گرفت و گفت:« قافِلَه بِرَه خداویس بیار (قاصدک برو خداویس را بیار)»

کفشدوزک پرواز کرد و از جلوی چشمانش ناپدید شد. دوباره دشت را نگاه کرد. احساس کرد آسمان و زمین به هم نزدیک‌تر شده‌اند. آن‌قدر نزدیک که اگر یک قدم برمی‌داشت به آخر دنیا می‌رسید.

دشت ساکت بود. صدای جرینگ جرینگ مار زنگی از دور به گوش می‌رسید و گاهی صدای ملخی و یا بال زدن سنجاقکی در آسمان می‌پیچید.

صدای عجیبی در دشت پیچید و تن گل‌ها و یونجه‌ها لرزید. انگار از آسمان‌ها می‌آمد.

مو که عُمرُم رفت و کاری نَکِردُم دو دست در گردن یاری نَکِردُم
بِرَم یارِ وفاداری بگیرُم، اگر وفاداری نباشد سر قبر وفاداری بمیرم

چوب‌دستی‌اش را محکم در دست گرفت و بلند شد و ایستاد. همه‌جا را نگاه کرد و سایه‌ای را دید که از جلوی خورشید می‌آمد. بعد از سال‌ها چوپانی در دشت برای اولین بار ترسید. سایه آرام‌آرام جلو آمد و یک مرد با لباس‌های پاره و خاکی به او رسید.

با خودش گفت: «حتماً درویش است. چیزی بهش می‌دهم تا برود و خیالش راحت شد.»

مرد روبه رویش ایستاد. به چشمانش نگاه کرد. لبخندی زد و همان‌جا نشست.

چند دقیقه‌ای هاج و واج نگاهش می‌کرد تا اینکه مرد به حرف آمد و گفت: «بنشین دختر جان خسته می‌شوی.»

پرسید: «تو کی هستی؟»

مرد گفت: «اسمم یادم نیست. از وقتی مجنون صدایم کردند اسمم را فراموش کردم.»

مجنون نگاهی به دختر انداخت. این بار به چشمانش خیره شد. صدای دارکوبی آمد و دختر کنارش نشست.

در سکوت به گاوها نگاه می‌کردند که مدام می‌خوردند و گاهی ماو ماو می‌کردند.

مجنون گفت: «ماه­خاتون منم چند تا گاو داشت. از صبح تا شب توی این دشت‌ها بود.» دختر نگاهش کرد و زود سرش را برگرداند.

با خودش گفت: «این دیگر کیست. کاش زودتر برود پی کارش.»

مجنون با چوب‌دستی‌اش کمی گِل‌ها را جابه‌جا کرد. چند دانه کوچک از لای گِل‌ها درآورد و توی پارچه کهنه‌ای که دور کمرش بسته بود انداخت. دختر زیر چشمی نگاهش می‌کرد که مجنون غافلگیرش کرد و به چشمانش نگاه کرد و لبخندی زد.

دختر دست‌پاچه شد و گفت: «اگر گرسنه‌ای کمی نان دارم، شیر گاوها هم هست.»

مجنون در کیسه پارچه‌ای را بست و گفت: «نه گرسنه نیستم. این‌ها را برای کلاغ‌ها می‌خواهم. پاییز که بیاید آن‌ها هم می‌رسند. می‌ترسم گرسنه بمانند. کلاغ‌ها پرنده‌های تنهایی هستند.»

دختر همچنان نگاهش می‌کرد. سعی می‌کرد چهره‌اش را از زیر گردوغبار تشخیص بدهد. همه چیزش خاکی بود؛ حتی رنگ چشمانش. گاهی که به خورشید و آسمان نگاه می‌کرد رگه‌هایی از سبز و آبی در نگاهش می‌درخشید.

مجنون همین‌طور که به دشت نگاه می‌کرد گفت: «تو ماه­خاتون مرا می‌شناسی؟»

چیزی خیلی سریع از ذهن دختر گذشت. اما هر چه به ذهنش فشار آورد چیزی به خاطرش نیامد.

مجنون بدون اینکه منتظر جوابش بماند ادامه داد: «یک‌بار یک نفر که به بونگر آمده بود گفت هیچ‌کس اسمی از او نمی‌برد. همان سال‌های اول بعد رفتنش بود. زمانی که خشک‌سالی شده بود. آمده بود دنبال شکار.»

اسم بونگر را که شنید نوک انگشتانش گزگز کرد و چشمانش از تعجب گشاد شد. نفسش در سینه حبس شده بود. او مراد بود، مراد مجنون که در کوه بونگر (به او بنگر) زندگی می‌کرد. کوهی که می‌گفتند روی قله‌اش که بایستی همه‌چیز را می‌بینی حتی درون قلب آدم‌ها را.

دختر فکر می‌کرد دارد خواب می‌بیند. سال‌های سال بود که کسی او را ندیده بود. قبلاً گاهی از کوه پایین می‌آمد. همه می‌گفتند مراد مجنون حالا مرده.

با خودش گفت: «نکند روحش باشد و زیر لب گفت: بسم‌الله الرحمن الرحیم.»

مجنون بدون اینکه پلک بزند گفت: «من سال‌هاست مرده‌ام. روزی که ماه­خاتونم مثل شراره آتش این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید و خاکستر شد مُردَم. آن روز مثل دیوانه‌ها دویدم می‌خواستم قبل از مرگم به خدا برسم و بگویم چرا؟ چرا باید ماه­خاتون من به این سرنوشت دچار شود؟ شب و روز فقط می‌دویدم. اما همه‌چیز از من فرار می‌کرد. حتی خاکی که رویش پا می‌گذاشتم. دانه‌ها در دل زمین می‌مردند. چشمه‌ها خشک می‌شدند. درخت‌ها می‌افتادند. گندم‌ها خاکستر می­شدند و گل‌ها پژمرده می‌شدند. هیچ‌کس مرا برای شکایت به خدا همراهی نکرد الا آن قله کوه و کلاغ‌های آواره‌اش.»

دختر برای لحظه‌ای ترس را فراموش کرد و گفت: «خب شما که می‌دانستید عاشقی برای ما ننگ است. ماه­خاتون را یکی دیگر می‌خواست. پدرش گفته بود باید زن او شود.»

مجنون به‌سرعت برگشت و به چشم‌های دختر نگاه کرد؛ دختر احساس کرد دو شعله آتش در چشمانش می‌سوزد. ترسید و ساکت شد.

مجنون با ناراحتی گفت: «عشق هیچ‌وقت ننگ نبوده. فقط من بی‌کس‌وکار بودم. توی دشت به دنیا آمده و بزرگ شده بودم. برای همین هم مرا پس زدند.»

یکی از گاوها آمد و جلوی مجنون ایستاد. مجنون صورتش را نوازش کرد و گفت: «گاو زبان‌بسته، بچه‌ات را فروخته‌اند ها؟ دلت برایش تنگ شده؟ این مردم تشنه پول‌اند. ماه خاتون مرا هم می‌خواستند به یک پیرمرد تاجر بدهند.»

دختر با تعجب به مجنون و گاو خیره شده بود. با خودش گفت: «حتماً توی این همه سال جنی شده.» یادش آمد که مردم می‌گفتند او بچه آدمیزاد نیست. بچه جن و پری است. می‌گفتند چشمانش در روز مثل دشت سبز است و شب‌ها به رنگ آبی آسمان درمی‌آید. می‌گفتند تابه‌حال کسی به زیبایی او در این سرزمین نبوده است. دختر ترسید و تند تند صلوات فرستاد.

مجنون نگاهش را به سمت دختر برگرداند. مثل آسمان پرستاره می‌درخشید. لبخند کمرنگی زد و گفت: «تو که باور نداری عاشقی ننگ است؟»

دختر صلواتش را تمام کرد و گفت: «قدیمی‌ها این‌طور گفته‌اند، هرچه آن‌ها بگویند درست است.»

مجنون بلند خندید و صدای خنده‌اش در دشت پیچید. گفت: «حق داری دروغ بگویی.»

دختر با عصبانیت گفت: «نه من دروغ نمی‌گویم، من کسی را دوست ندارم.»

مجنون ریز خندید و گفت: «من همیشه زیر آن درخت کیالک می‌نشستم. ظهر که می‌شد ماه­خاتون گاوهایش را می‌راند آن‌طرف تا نصف غذایش را به من بدهد. من هرروز منتظر می‌شدم تا باد صدای خلخالش را برایم بیاورد. مثل سرو بود. همیشه چارقد مژگانش (روسری توری که زنان لر می‌پوشند) پر از مهره دوزی ماه و خورشید و ستاره و رود بود. زلف‌هایش مثل شب سیاه بود، به‌اندازه خرمن گندم بود. چند تا دامن روی هم می‌انداخت. راه که می‌رفت انگار همه‌چیز با او قدم برمی‌داشتند. وقتی می‌خندید همه دشت با او می‌خندیدند.

وقتی گفتم دوستت دارم تا چند روز سراغم نمی‌آمد. او هم اولش نمی‌خواست قبول کند.»

دختر لبخندی زد و یادش به روزی افتاد که با دخترها رفته بودند گل ختمی بچینند و راه را گم کرده بودند. بعد از چند ساعت پیاده‌روی از یک دره بزرگ سر درآورده بودند. همان‌جا که قبرستان گُل زردی بود. سال‌ها بود که کسی آنجا نمی‌رفت. همیشه یک مار زرد بزرگ آنجا بود. می‌گفتند از بعدِ غَضون شدن ماه­خاتون آنجاست. همان‌جا بود که برای اولین بار خداویس را دیده بود. چیزی از چهره‌اش را به خاطر نداشت الا چشمانش را که چندین بار نگاهش کرده بود. به درشتی چشمان گاوها بود. انگار آسمان را تویش چپانده بودند. تا صبح خوابش نبرده بود، چیزی مثل کک به جانش افتاده بود. گاهی خوشحال و گاهی ناراحت می‌شد.

مجنون آه عمیقی کشید و گفت: «چند روز است بوی عجیبی در دشت می‌پیچد. نه بوی سبزه است نه بوی خاک. دنبال این بو آمدم تا به تو رسیدم.»

دختر حسابی ترسیده بود و نمی‌دانست چه کار کند. مجنون یک‌باره نگاهش کرد و گفت: «کسی تو را دوست دارد؟»

دختر محکم گفت: «نه. معلوم است که نه. هیچ‌کس مرا دوست ندارد. من هفتمین دختر خانواده‌ام بودم. وقتی به دنیا آمدم پدرم آن‌قدر عصبانی شد که گفت دختر بسه، دختر بسه و اسمم شد دختربس. بعد از آن دیگر چیزی نگفت. حتی یک کلمه حرف هم با من نزد. هفت سالمم هم که شد فرستادنم چوپانی.»

مجنون به چشمان دختربس که به خورشید خیره شده بود زل زد.

دختربس گفت: «چطور کسی می‌تواند مرا دوست داشته باشد. چشمانم اندازه نخود است. ابروهایم نازک و بی‌رنگ‌اند. شبیه خارکنگر هستم. دستانم زبر است و لباس‌هایم هم همیشه بوی تاپاله می‌دهند. نه نه اشتباه می‌کنی هیچ‌کس هیچ‌وقت مرا دوست نخواهد داشت مگر اینکه من آخرین دختر دنیا باشم و هیچ دختر دیگری روی زمین نمانده باشد الا من.»

دختربس با دست یونجه‌ها را نوازش کرد و سعی کرد بغضش را قورت دهد و اشک‌هایش سرازیر نشود.

مجنون هم روی یونجه‌ها دست کشید و گفت: «ولی کسی هست که تو دوستش داری. این رایحه عجیب که در دشت‌ها پیچیده بوی قلب توست، مطمئنم. حالا که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم همه‌چیز مثل آن روزها شده. آن درخت کیالک، این زمین، این گل‌ها. سال‌هاست در این آبادی عشق مرده. نفرین ماه­خاتون من بود. همه می‌گفتند اگر زن آن پیرمرد شود با خودش آبادانی می‌آورد به روستا اما او دلش پیش من بود.»

دختربس گفت: «برای ما عشق ننگ است. ما حتی بعد از عروسی هم همدیگر را به اسم بچه‌هایمان صدا می‌زنیم.»

مجنون با ناراحتی گفت: «عشق اگر ننگ بود هیچ‌وقت آفریده نمی‌شد. عشق معجزه است.»

دختربس خندید و گفت: «کفر می‌گویی؟ عشق کجایش معجزه است؟»

مجنون به چشم‌های دختربس نگاه کرد. مثل هوای گرگ‌ومیش اول صبح بود. مجنون با تلخی گفت: «پس چطور تو با یک نگاه خواب از سرت پریده هان؟ اگر معجزه نیست پس چیست که تو قافله‌ها را قاصد خودت می‌کنی؟ از میان درخت چنار رد می‌شوی و از یک سنگ می‌خواهی که جوابت را بدهد؟»

دختربس حرفی نزد. مجنون گفت: «عشق ما را هم انکار می‌کردند. می‌گفتند اشتباه می‌کنی، خام شده‌ای. چیزی به اسم عشق وجود ندارد. اما داشت؛ اگر نداشت ماه­خاتون مرا با خودش نمی‌برد. آب و زندگی را هفت سال تمام از این آبادی نمی‌برد.»

دختربس گفت: «من می‌ترسم. اگر بفهمند سرم را گوش تا گوش می‌برند. عاشقی برای ما ننگ است.»

مجنون نگاهی به گاوها کرد. قطرات شیر روی یونجه‌ها می‌چکید. غباری از اشک روی چشمان درشت گاو نشسته بود. گاو نگاهی به مجنون کرد و ماو بلندی کشید.

مجنون آهسته گفت: «گاو زبان‌بسته.»

دختربس گفت: «مجبور بودیم. باید می‌فروختیمش.»

دختربس گاو را دوشید و یک کاسه استیل پر از شیر را جلوی مجنون گذاشت.

مجنون گفت: «همه‌چیز مثل آن روزها شده. دلم می‌خواهد گریه کنم. اما سال‌هاست چشمانم خشک شده. بعد از ماه­خاتون همه چیزم رفت. اشکم، تشنگی‌ام، گرسنگی‌ام.»

مجنون بلند شد.

دختربس گفت: «می‌خواهی بروی؟»

مجنون گفت: «همیشه صدایی در گوشم می‌گوید بیا بیا. باز دارد صدایم می‌زند.»

مجنون نگاهی به لب‌های بازمانده و چشمان نگران دختربس کرد و گفت: «نمی‌دانم خداویس آن قافله‌ها را می‌بیند یا نه. اگر نیامد آن چیزی که درون قلبت است را نکش، انکارش نکن. بگذار حداقل این بوی خوش در دشت بماند.»

مجنون رفت و دختربس تمام قدم‌هایش را شمرد. صدای جرینگ جرینگ مار زنگی در دشت پیچید. چیزی جلوی چشمانش پر زد. کفشدوزکی روی دستانش نشست.

  • در گویش مردم سپیدان قافله همان کفشدوزک است.
  • غضون یعنی جوان‌مرگ، جوانی که به مرگ دل‌خراش از دنیا رفته باشد

 

مرجان رزمی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.