با کاروان شعر قیصر

31

ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و

عاشق نیست، کیست؟

 

*****************

 

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

 

*****************

 

گوئی به خواب بود، جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصت‌مان دیر می شود!

 

*****************

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

 

*****************

 

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

 

*****************

 

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود…؟

 

*****************

 

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

 

*****************

 

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود..

 

*****************

 

می توان با این‌ خدا پرواز کرد

دوستی از من به من‌ نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

 

*****************

 

قطار میرود

تو میروی

تمام ایستگاه میرود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

کنار این قطار ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام….

 

*****************

 

عاشقی را چه نیازیست به توجیه و دلیل؟

که تو ای عشق!همان پرسش بی زیرایی

 

*****************

 

تمام حجم قفس را شناختیم

بس است

بیا به تجربه در آسمان

پری بزنیم…

 

*****************

 

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی از دودمان باد…

 

*****************

 

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می‌رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

 

 

*****************

 

شب در رسید و قصه‌ی ما هم به سر رسید

کو خانه‌ای برای رسیدن٬ کلاغ کو؟

 

*****************

 

با همهمه مبهم باغی در باد

با طرح مه آلود کلاغی در باد

 

از دور صدای پای پاییز آمد

چون پچ پچ خاموش چراغی در باد

 

*****************

 

باد بازیگوش

بادبادک را

بادبادک

دست کودک را

هر طرف می بُرد

کودکی هایم

با نخی نازک به دست باد

آویزان!

*****************

 

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

 

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

 

*****************

 

اما، این آسیاب کهنه به نوبت نیست…

شاید همیشه نوبت ما …فرداست!

 

*****************

 

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد

ای وای، های های عزا در گلو شکست

 

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

 

*****************

 

و قاف

حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز می شود

 

*****************

 

از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید

تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد

 

*****************

 

به باد حادثه بالم اگر شکست چه باک !

خوشا پریدن با این شکسته بالی ها…

 

*****************

 

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

 

*****************

 

من به چشمهای بی قرار تو

قول می دهم

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم

 

*****************

 

گرچه چون موج مرا شوقِ زِ خود رستن بود

موج موج دل من تشنه‌ی پیوستن بود

 

*****************

 

من به چشم‌های بی‌قرارِ تو ،

قول می‌دهم

ریشه‌های ما به آب،

شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد؛

ما دوباره سبز می‌شویم

 

*****************

 

عالم همه هر چند که زندان من و توست

از این همه آزادم و زندانی خویشم

 

*****************

 

هر چه کاشتم به باد رفت و ماند

کاش‌ها و کاش‌ها و کاش‌ها…

 

*****************

 

چه شب ها من و آسمان، تا دم صبح

سرودیم نم نم

تو را دوست دارم…

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم…

 

*****************

 

بوی بهار می شنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گلِ گونه های تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام

تا تابِ هفت رنگ ببندم برای تو

 

*****************

 

تو بیایی همه ثانیه ها، ساعت ها

 

از همین روز،

همین لحظه،

همین دم عیدند…

 

*****************

 

دیر گاهی‌ست که افتاده‌ام ازخویش به دور

شاید این عید به دیدار خودم ‌هم بروم!

 

*****************

 

من جز برای تو‌

نمی‌خواهم خودم را

ای از همه من‌های من بهتر

منِ تو

 

*****************

 

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است…

 

*****************

 

بی درد و بی غم است ،چیدن رسیده را

خامیم و درد ما ،از کال چیدن است…

 

*****************

 

کالیم که سرسبز دل از شاخه بریدیم

تا حادثه ی سرخ رسیدن نرسیدیم

 

*****************

 

عالم همه هر چند که زندان من و توست

از این همه آزادم و زندانی خویشم

 

*****************

 

من پاییز را جارو میکنم

زمستان را پارو میکنم

تابستان را میشویم تا همیشه بهار باشد

من رفتگرم، آفتاب و آب و باد همکاران من هستند اما کاش میتوانستم دلهای مردم را هم آب و جارو کنم

 

*****************

 

پر‌ می‌زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر‌ زدنم هست، بال کو؟

 

*****************

 

ما که این همه برای عشق

آه و ناله ی دروغ می کنیم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان-که بی دریغ-

خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم

دریغ می کنیم؟

 

*****************

 

حرف‌های ما هنوز ناتمام …

تا نگاه می‌کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آن‌که با خبر شوی لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

آی …

ای دریغ و حسرت همیشگی ، ناگهان چه زود دیر میشود…

 

*****************

 

نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم

 

*****************

 

ای صورت تو آیه و آیینه خدا

حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

 

*****************

 

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد

 

*****************

 

کاش روزی به کام خود برسید

بچه ها آرزوی من این است

 

*****************

 

این تویی در آن طرف، پشت میله‌ها رها

این منم در این طرف، پشت میله‌ها اسیر …

 

*****************

 

گناه اول ما افتتاح پنجره بود

گناه دیگر ما، انهدام دیوار است

 

*****************

 

از من عبور میکنی و دم نمیزنی!

تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای!

 

یک روز می رسد که در آغوش گیرمت!

هرگز بعید نیست، خدا را چه دیده ای!

 

*****************

 

من به چشمهای بی قرار تو

قول می دهم :

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.