بخشی از اشعار نزار قبانی

20

۱

دلم میخواست در عصرِ دیگری دوستت میداشتم!
در عصری مهربانتَر و شاعرانهتَر !
عصری که عطرِ کتاب ،
عطرِ یاس و عطرِ آزادی را بیشتر حس میکرد !
دلم میخواست تو را
در عصرِ شمع دوست میداشتم!
در عصرِ هیزم و بادبزنهای اسپانیایی
و نامههای نوشته شده با پر
و پیراهنهای تافتهی رنگارنگ!
نه در عصرِ دیسکو ،
ماشینهای فراری و شلوارهای جین!
دلم میخواست تو را در عصرِ دیگری میدیدم!
عصری که در آن
گنجشکان ،
پلیکانها و
پریانِ دریایی حاکم بودند !
عصری که از آنِ نقاشان بود ،
از آنِ موسیقیدانها ،
عاشقان ،
شاعران ،
کودکان
و دیوانگان!
ولی افسوس!
ما دیر رسیدیم!
ما گُلِ عشقْ را جستجو میکنیم ،
در عصری که با عشقْ بیگانه است
۲
پرندگان ماه مهر را دوست دارم
که هرجا دلخواه آن هاست سفر می کنند
و از ته مانده ی بادام و انجیر باغ ،
در چمدان های خویش توشه بر می گیرند.
من نیز..
دوست دارم چون پرندگان ماه مهر باشم
دوست دارم چون پرندگان مهر راه گم کنم..
گاه و بیگاه،
گم شدن زیباست..
می خواهم دنبال وطنی تازه باشم..
وطنی که هنوز کسی در آن زندگی نکرده باشد..
و خدایی را جست وجو کنم،
که مرا تعقیب نکند.
و زمینی که با من دشمنی نورزد..
می خواهم از پوستم بگریزم
از صدایم.. از زبانم..
و چون عطر گلستان ها فرار کنم
می خواهم از سایه ام بگریزم
و از القاب و عنوان هایم..
می خواهم از مشرق زمین فرار کنم
که لبریز از خرافه و اژدهاست..
و از خلیفه ها …و شاهزاده ها
از تمام پادشاهان..
می خواهم چون پرندگان ماه مهر عشق بورزم..
ای سرزمین شرقی سراسر دشنه و دار…

۳
چشمانت آخرین چیزی است که از میراث عشق به جا مانده است
آخرین چیزی است که از نامههای عاشقانه باقی است
و دستانت …آخرین ِ دفترهای حریری است…
بر رویشان…
شیرینترین سخنی که نزد من است ثبت شده
مرا عشق پرورده است، مانند لوح توتیا
و محو نشدم…
در حالی که شعر باخنجرش طعنه میزند مرا،
رها کنم تا که توبه کنم
دوستت دارم…
ای کسی که دریاهای جنوب را در چشمانش اندوخته
با من باش
تا دریا به رنگ آبیاش بماند
و هلو تا همیشه بوی خوشش را نگه دارد
شمایل فاطمه همیشگی شود
و مانند کبوتر، زیر نور غروب پرواز کند
با من باش …

 

۴

در سه حالت، رٶیا مشروع است:

در حالت دیوانگی!

در حالت شاعرانگی!

و هنگام آشنایی با بانوی

شگفت‌انگیزی مثل تو!!!

و من خوشبختانه

به هر سه حالت مبتلا هستم …

 

۵

محبوبم؛

اگر روزی

از تو درباره ی من پرسیدند

زیاد فکر نکن !

مغرور، به ایشان بگو:

دوستم دارد

بسیار دوستم دارد..

 

۶

تو را زنانه می خواهم

زیرا تمدن زنانه است

شعر زنانه است

ساقه گندم

شیشه عطر

حتی پاریس

وبیروت با تمام زخم هایش

 

۷

می‌نویسم تا زنی را که دوست دارم

از شهر بی‌شعر، شهر بی‌عشق

شهر اندوه و افسردگی رها کنم

می‌نویسم تااز او ابری نم‌بار بسازم

تنها زن و نوشتن

ما را از مرگ می‌رهاند.

 

۸

من چیــزى از عشق‌مان،

به کسى نگفته‌ام!

 

آنها تو را

هنگامى که در اشکهاىِ چشمم،

تَن مى‌شسته‌اى،

دیــده‌اند…!

 

۹

و عشق تو به من آموخت:

غم غربت, دو چندان می شود شبها…!

 

۱۰

بدون زن,

مردانگی مرد

شایعه ای بیش نیست…!

 

۱۱

 

کاش می‌دانستی که پرندگان عشق،

هرگز دوبار پر نمی‌گشایند!

دوست من

عشق مسافری است

که تنها، یک بار به سراغمان می‌آید و یکباره، می‌رود!

 

۱۲

 

از گلوله نمی پرسند

از کجا آمده

معذرت هم نمی خواهد

از من نپرس چرا دوستت دارم

نه من می دانم

نه تو…

 

۱۳

خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقیِ تو ساخته اند…

پرالتهاب

اندوهگین

خسته

زیبا…

 

۱۴

چشمانت زیباست،  به زیبایی قدس

هزار دشمن در آرزوی اشغال آنهاست…

 

۱۵

برایش دیوانه شو

چرا که عشقی عاقلانه ،

هیچ زنی را افسون نمی‌کند !

 

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.