دو کلمه حرف حساب: ما و حباب های درونمان

حسین رحمتی زاده

36

یک
توی فیلمها دیده ایم که نقش اول، آخر شب از جمع جدا می شود، گوشه ای می نشیند و زل می زند به جایی و غرق در فکر می شود. چند لحظه بعد کسی می آید و می زند روی شانه اش و دلداری اش می دهد. قول می دهد که کمکش کند و خواهد کرد. همه چیز درست شبیه واقعیت است تنها فرقش این است که کسی روی شانه مان نمی زند. همه آن جمع به محض جدا شدنمان از انها، ما را فراموش می کنند. زندگی واقعی پر از سختی است بدون ضربه ی امیدوارکننده ای به شانه ات.

دو
یکی از درون مایه هایی که توی بیشتر داستان هام هست این است که شخصیت اصلی از همه آدمهای دیگر ناامید می شود و آنجاست که یا زمین می خورد و نابود می شود یا دوباره می تواند همه آرزوها و رویاهایش را این بار روی تلاش خود خودش بنا کند. این مقوله ای بود که همیشه خودم با آن درگیر بودم.

سه
هر کداممان یک حباب دورمان داریم. حبابی که باعث می شود نتوانیم واقعیت ها ببینیم. هر چیزی را ان طور می بینیم که از توب حباب پیش رویمان مشخص است نه انچه واقعا اتفاق می افتد. گاهی توی زندگی مان سوزنی به حبابمان می خورد و حبال می ترکد. تکانمان می دهد. شوکه می شویم و زندگی را حوری می بینیم که واقعا هست. تنهایی مان را می بینیم و رنگ های واقعی اتفاقات را.

چهار
کاش هر چه زودتر حباب خوش باوری و چهارچوب های ذهنی مان بترکد. بفهمیم هیچ چیز نیستیم جز آنچه که برایش تلاش می کنیم. نه پول داریم، نه پدر مادر داریم نه دوست و رفیق داریم. ما هیچ چیز نیستیم جز تلاشی برای جاودانگی مان به وسیله هنر، شرافت و انسانیت.

حسین رحمتی_زاده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.