دو کلمه حرف حساب: چون گوزنی تنها بر قله

حسین رحمتی زاده

66

یک
قبلا هرکاری می کردم که دوست داشته شوم. برای رفقایم معرفت به خرج می دادم. با ماشین می رساندمشان، تا جایی که می توانستم پول قرض می دادم از همه مهم تر به درد دلهایشان گوش می دادم و امینشان بودم، فقط برای اینکه دوستم داشته باشند. به نظرم تنهایی یک بیماری مهلک بود که می توانست هر انسانی را از پا در بیاورد.
دو
چند سال از زمانی که من محبت می خریدم گذشت و هر وقت بی مهری می دیدم، آزرده می شدم، حتا با دوستانم قهر می کردم اما باز برمی گشتم به همان جمع. باز می شدم همان آدم و باز همان قصه تکرار می شد
سه
بیمار شدم و مجبور بودم توی خانه بمانم. آنقدر از تنهایی متنفر بودم که به زور از خانه بیرون می رفتم و حالم بد می شد و مجبور می شدم برگردم خانه. بیماری نمی رفت و این دوستانم بودند که یکی یکی تماس های حال احوالشان کمتر شد و کم کم، تمام شدند. من ماندم و خودم که به شدت ازش وحشت داشتم. اصلا دلم نمی خواست با خودم تنها شوم. می ترسیدم. بالاخره رسیده بودم به کابوس همه نوجوانی و جوانی ام.
چهار
تنهایی مرا خرد کرد. سوزاند و دوباره از نو ساخت. شدم آدمی که دوست داشتم. دیگر کسی نبود که برایش ادا در بیاورم و نگران باشم چه فکری خواهد کرد. می توانستم کنار خودم، دقیقا خودم باشم. همان جور که دلم می خواست لباس می پوشیدم، حرف می زدم و از همه مهم تر همان طور که خودم می خواستم فکر می کردم. بعد دیدم عجب چیزی بود این تنهایی.
پنج
چند روز پیش عکس گوزنی را دیدم که روی قله ی کوهی ایستاده بود. من را عجیب یاد این اتفاقات انداخت. ترجیح می دهم روی قله تنها ایستاده باشم تا اینکه با چند نفر دیگر روی سطحی ترین شیب زمین وقت بگذرانم.

حسین رحمتی_زاده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.