دو کلمه حرف حساب

حسین رحمتی زاده

69

یک
دخترخاله ای دارم که هفت ساله است. هم زیباست هم خوشحال. دارد زندگی را می بلعد. عاشق مدرسه است. دف می زند و حسابی کتابخوان است. هیچ وقت چنین حسی نسبت به کسی نداشتم که بخواهم تا جایی که می شود بدون هیچ انتطاری کسی را دوست داشته باشم، حمایتش کنم و با تمام وجود مراقبش باشم. حس عجیب و جدیدی است. جنسش با تمام احساساتی که تا به حال داشتم فرق دارد. نه مثل دوست داشتن یار و دلدار است، نه مثل دوست داشتن پدر و مادر. مثل یک ابر بزرگ است که آمده توی تنت.
دو
چند سال قبل، از بچه ها می ترسیدم. حتا نمی توانستم بهشان سلام کنم. برایم موجودات ترسناکی بودند. با اینکه می دانستم خودم هم زمانی کودک بودم اما فکر می کردم از یک جای دیگری آمده اند. فکر دیگری دارند و هدف ترسناکی توی سرشان است. اما یک بار مجبور شدم با دختربچه ای حرف بزنم، بازی کنم و از همان وقت بود که دیوار بزرگ بین من و کودک ها شکسته شد.
سه
در جایی بودم که پر از کودک بود. گوشه ای نشسته بودم و جرات نداشتم اصلا به کسی نگاه کنم. بچه ها به چشم غریبه نگاهم می کردند و این حس خوبی به من نمی داد. یکدفعه دختر بچه ای نشست روی صندلی جلویی من و لبخند زد. یکی از دندان های بالایی اش افتاده بود و همین، معصوم ترش می کرد. گفت: ببین چی کشیدم؟ من باورم نمی شد که دارد با من حرف می زند و منتظر بودم کس دیگری جواب دهد. دوباره گفت: ببین. نگاه کردم و گفتم:« چقدر قشنگ کشیدی» معلوم نبود چی کشیده. خط خطی کرده بود بیشتر. دوباره لبخند زد و من محو لبخندش شدم. به خودم جرات دادم و گفتم: »اسمت چیه؟» گفت:« ظریفه» گفتم چه اسم قشنگی. خندید. من محو دندان نداشته اش شدم و دیوار دیگر ریخته بود.
چهار
با بچه های سرچهار راه مهربان باشیم. تنها چیزی که نیاز دارند مهربانی است. اگر چیزی نمی خریم دست کم با حالت بد، آنها را پس نزنیم. نشویم یک نفر دیگر که با بی رحمی آنها را نادیده می گیرد. من همیشه سعی می کنم اسمشان را بپرسم، اگر خوردنی دارم بهشان تعارف کنم و با احترام کالایی که می فروشند را نخرم. به قول دوستی، انسان موجود شریفی است، شرافتشان را از کودکی خدشه دار نکنیم.

 

حسین رحمتی_زاده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.