ساعدی در نگاه براهنی

40

ساعدی در نگاه براهنی

 

رضا براهنی می گوید ساعدی و برادرم موضوع مشترکی پیدا کرده بودند، روان شناسی.  آنها با هم کتاب ترجمه می کردند، حتی کتاب های سنخ دیگر را. آمریکا آمریکای الیا کازان که بعدها بعضی ها فکر می کردند من و ساعدی آن را ترجمه کرده ایم. ساعدی در دوران سربازی بخشی از وقتش را در همان بیمارستان روزبه می گذراند و از تجربیات آنجا در کارهایش استفاده میکرد. بعد رفت سراغ بازکردن مطب در خیابان دلگشا، طرف های تهران نو. بعدها آنجا شد پاتوق همه ما. در همان جا من، صمد بهرنگی و بهروز دهقانی را می دیدم و مدام با ساعدی در حشر و نشر بودیم.

شروع کانون نویسندگان هم از آنجا بود. با جلال آل احمد، احمد شاملو، و چند تن دیگر در آنجا جلسه گذاشتیم و دو سه روز بعد رفتیم پیش هویدای نخست وزیر. به اعتراض به سانسور، که داستانش را به تفصیل من در کتابچه ای برای انجمن قلم آمریکا در پیش از انقلاب نوشته ام و در کتاب انگلیسی آدمخواران تاجدارهم آمده، که آن را هم در همان زمان نوشته ام. در سال های ۴۰ و ۴۱ و ۴۲ بود که در به در دنبال چاپ قصه و شعر و مقاله و کتاب و ترجمه بودیم. کسی ما را نمی شناخت. فقط در همان محدوده روشنفکران و کتاب هفته و کتاب ماه و شعر و مقاله و قصه و ترجمه. هر کسی به فراخور تمایل و استعداد و آشنایی با این و آن، این ور و آن ور چاپ می کرد.

علاوه بر پاتوق های بیرونی، پاتوق های دیگری هم داشتیم. یکی مطب ساعدی بود، پیش از گرفتن مطب، زیرزمینی بالاتر از عباس آباد، در خیابان فرح سابق که بیشتر پاتوق آزاد، سیروس طاهباز و یکی دو دوست دیگر بود و مساله آرش مطرح بود و مساله مجلات دیگر. آنجا بود که آزاد با صدای غریب گریه آوری که بی شباهت به صدای هوشنگ بادیه نشین در قرائت شعر نبود، شعرهایش را می خواند. یکی دو بار هم شاملو را در آنجا دیدم، هر چند با او در کتاب هفته همکاری کرده بودم.

نخستین بار، همو شعرهایم و ترجمه هایم را را چاپ کرده بود. از ازرا پاوند و تاگور، و یادداشت هایم را درباره هنر و فرهنگ. بی آنکه بر این یادداشت ها نام و عنوانی گذاشته باشم.

اما در سال های اوایل دهه چهل تا نیمه های آن با نادرپور خیلی نزدیک بودم و به رغم اختلافات فراوانی که با او داشتم او را آدم بسیار نیک نفسی می دانستم. البته روشن بود که نزدیک ترین دوست من ساعدی بود. مدام، یا زیر سقف مشترک و یا دور از هم اما تلفنی، نوشته هامان را برای یکدیگر می خواندیم و می شنیدیم. در واقع، در آن زمان، ما نویسندگان علاوه بر جلسات کافه نادری، کافه ریویرا، کافه فیروز و کافه فردوسی که پاتوق های معروف روشنفکری بودند، مدام در شبگردی ها هم کنار هم بودیم. گل رضائیه و بار مرمر پاتوق روشنفکری بودند. ساعدی در آن زمان قصه هایش را به محض اینکه می نوشت، تلفنی برایم می خواند، همان طور که بعدها فهمیدم که برای زنده یاد رضا سیدحسینی هم می خوانده.

البته اگر قرار می شد پیشنهادی بدهیم، باید حتما متن را می دیدیم. و با امکانات آن زمان، چنین فرصتی به ندرت پیش می آمد. نخستین کتابی که ساعدی چاپ کرد اگر درست یادم مانده باشد، شب نشینی باشکوه بود و چوبک که تا آخر عمرش ساعدی را نشناخت، هر چند گاهی هر دو توی کافه ریویرا در قوام السلطنه، همزمان، سر میزهای مختلف غذا می خوردند، گله می کرد که ساعدی عنوان قصه ای را از کتاب او برداشته، عنوان کتابش کرده است.

ساعدی البته تنهاتر بود، حتی در میان جمع و گرچه ذاتا آدم درخود فرورفته ای بود، فقط در عوالم مستی می زد به سیم آخر و هر چه در سینه داشت بیرون می ریخت. یک بار این اتفاق در خانه بهمن شعله ور در سفر به آمریکا افتاد و او ناگهان پرید روی میز ناهارخوری و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به زمین و زمان به ویژه وقتی که پس از آن روزهای اول ورود به آمریکا، معلوم نبود به چه مناسبت حاضر نیست جلو بیگانه لب به مشروب بزند، ناگهان تنهایی غریب خود را با پریدن روی میز نشان داد. ساعدی بیش از همه ما زجر کشیده بود. حتی پس از آزادی از زندان شاه و ورودش به آمریکا.

وقتی که او را به کمیته ای از آدم های حقوق بشر معرفی کردم از من خواست که من در آن جلسه نباشم و با منشی کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران (کیفی) در آن جلسه حاضر شد. انگار می خواست همه چیز را بی رودرواسی در آن جلسه بیان کند؛ برای عده ای آدم به کلی بیگانه. در واقع می خواست تخلیه روانی کرده باشد. آدم با بیگانه گاهی راحت تر حرف می زند تا با خودی.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.