سهراب سپهری شاعری از انتهای شب

9

 

از هجوم روشنایی

شیشه های در تکان می خورد.

صبح شد، آفتاب آمد.

 

*********************

 

نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

 

*********************

 

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی ماه،

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

 

*********************

 

و در کدام بهار

درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

 

*********************

 

پدرم وقتی مرد

پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید:

چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم:

دل خوش سیری چند؟

 

*********************

 

پدرم وقتی مرد

پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید:

چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم:

دل خوش سیری چند؟

 

*********************

 

گوش کن !

جاده صدا میزند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست!

 

*********************

 

ظهر تابستان است.

سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.

سایه‌هایی بی‌لک،

گوشه اى  روشن و پاک،

کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

 

*********************

 

من اناری را، می‌کنم دانه، به دل می‌گویم:

خوب بود این مردم، دانه‌های دلشان پیدا بود.

 

*********************

 

هیچ چشمی

عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کسی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد

 

*********************

 

از بیم زیبایی میگریزم

و چه بیهوده:

فضا را گرفته ای

 

*********************

 

هرکجا هستم، باشم

آسمان، مالِ من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین

مالِ من است

 

*********************

 

من شکفتن ها را می شنوم.

و جویبار از آن سوی زمان می گذرد.

تو در راهی. من رسیده ام.

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل!

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.

 

*********************

 

نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

دور باید شد

دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

 

*********************

 

در دلم چیزی هست

مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

 

*********************

 

دچار یعنی عاشق،

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد…

 

*********************

 

دور باید شد،دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

 

*********************

 

لحظه ها مى گذرد

آنچه بگذشت نمى آید باز

قصه اى هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز…

 

*********************

 

هیچ کس با من نیست

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس میخوانم

چه غریبانه شبی است

شب تنهایی من

 

*********************

 

ظهر تابستان است.

سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.

سایه‌هایی بی‌لک،

گوشهٔی روشن و پاک،

کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

 

*********************

 

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من

شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است…

 

*********************

 

رفته بودم سرِ حوض …

 

تا ببینم شاید ؛

عکس تنهایی خود را در آب !

آب درحوض نبود …!

 

*********************

 

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه,

من به باغ عرفان,

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

 

*********************

 

طرحی از ویرانه های دور.

گر به گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده میلغزد درون گور.

 

*********************

 

مرا سفر به کجا میبرد؟

کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش

 

*********************

 

صدای پای تو آمد

خیال کردم باد

عبور می کند از روی پرده های قدیمی

صدای پای تو را

در حوالی اشیا شنیده بودم

 

*********************

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاکِ غریب

که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه‌ی عشق

قهرمانان را بیدار کند

 

*********************

 

من نمازم را وقتی میخوانم

که اذانش را باد گفته باشد ، سر گلدسته سرو.

من نمازم را ، پی “تکبیره الاحرام ” علف میخوانم ،

پی “قد قامت ” موج .

 

*********************

 

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد !

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد !

 

*********************

 

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی

در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه

دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد

صدا کن مرا…

 

*********************

 

شب می‌شکافد، لبخند می‌شکفد، زمین بیدار می‌شود.

صبح از سفال آسمان می‌تراود.

و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می‌شود.

 

*********************

 

– کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد .

صدای باد می آید، عبور باید کرد.

 

*********************

 

چه کسی می‌فهمد در دلم رازی هست ؟

می ‌سپارم آن را،به خیال شب و تنهایی خود…

 

*********************

 

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

 

*********************

 

من به آغاز زمین نزدیکم

نبض گل ها را میگیرم.

آشنا هستم با سرنوشت تر آب، ، عادت سبز درخت.

 

*********************

 

چراغ روشن بود.

و چای می خوردند.

– چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.

– چقدر هم تنها!

 

*********************

 

در جهان نقش تماشا را زِ دل شستم که دیدم

پرده ای در این نگارستانِ غم دیدن ندارد.

 

*********************

 

صدای آب می آید ، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟

لباس لحظه ها پاک است.

 

*********************

 

جای مردان سیاست بنشانید درخت

تا هوا تازه شود

 

*********************

 

من و دلتنگ ،

و این شیشه خیس.

می نویسم، و فضا.

می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است…

 

*********************

 

بیا آب شو مثل یک واژه در سطرِ خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کفِ دستِ من جرمِ نورانیِ عشق را.

مرا گرم کن!

 

*********************

 

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

 

*********************

 

نور در کاسه مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد.

نردبان از سر دیوار بلند،

صبح را روی زمین می‌آرد…

 

*********************

 

گیاه تلخ افسونی!

شوکران بنفش خورشید را

در جام سپید بیابانها لحظه لحظه نوشیدم

و در آیینه ی نفس کشنده ی سراب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.