عکس ها و آدم ها؛ حسین رحمتی زاده

83

همیشه عکس هایمان را پاک می کردم. می ترسیدم از روزی که بروی و همین عکس ها، همینی که نشسته ایم روی نیم کت توی پارک و تو پا روی پا انداخته ای و انگشت هات و لاک سبزت مثل چند تا بته ی سبزه روی دامنت هستند، بشوند اینه دق. می ترسیدم از روزی که بنشینم و یکی یکی شان را توی فایل مخفی شده کامپیوترم پیدا کنم و باز کنم و زار زار… هق هق… می گفتی یادگاری می شود. می گفتی من پاک نمی کنم. حالا می دانم، جرات نمی کنی فایلشان را باز کنی و ویدئویی را پِلِی کنی که من تویش، دارم کنار اتوبان تهران کرج کلاغ پر می روم تا شاید از دلت در بیاید آن بداخلاقی چند دقیقه قبلم. گفتم اگر بزنم کنار و کلاغ پر بروم راضی می شوی. چشم هایت برق زد. آخ که چقدر دلتنگشان هستم. یادت نیست. شیشه را پایین داده بودی یک شب، و داشتی با شاخه گلی که برایت خریده بودم حرف می زدی. دیوانه شده بودی. دیوانه بودم که آنقدر عاشقت شده بودم.احتمالا از همین دیوانه شده بودی. گفتم. ازت عکس گرفتم. همه ش همین جاست. حتا آن وقت که توی چشم هام نگاه کردی و گفتی اینجا نه. یکی می بینه دیوانه. همه را عکس گرفتم. هرچند هیج وقت دوربینی نداشتم اما همه را عکس گرفتم و گذاشتم توی یک فایل مخفی توی سرم. هروقت بوی عطرت می اید همه عکس ها ردیف می شوند. حتا همان آخری که زدی زیر گریه و من بلافاصله گفتم غلط کردم. گریه نکن. فقط گریه نکن. همه هستند. به ترتیب می ایند جلوی چشم هام و هرکار می کنم پاک نمی شوند. این مغز لعنتی دکمه دیلیت ندارد…

حسین رحمتی زاده

پ ن : عکس ها افسرده اند اسماعیل

انگار چشم های زمان

بر آنها گریسته اند..

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.