فکر کارهای نکرده…

حسین رحمتی زاده

75

ما با هم از روی هیچ پلی رد نشدیم و عکس خودمان را توی آب رودخانه اش نگاه نکردیم… فکر کارهای نکرده مالیخولیایی تر است انگار. که کجاها می شد برویم و نرفتیم. چرا انقدر کم همدیگر را بوسیدیم. یا فلان غذا را چرا با هم درست نکردیم؟
از تمام این گزنده های گاه گاه روزهایم که بگذرم باز می رسم به همان نقطه ای که آخرین بار از ماشین پیاده شدی و من جلویت را نگرفتم. تازه فهمیده بودم عشق یک گدازه آتش است که نمی گذارد راحت زندگی کنم. داغم می کند. از شهوت گرفته که آنقدر می بوسیدمت که کلافه می شدی تا غیرت و جنون داشتن همه جانبه ات. که سوی نگاهت هم مال من باشد. که خنده هایت، که انحنای گونه ات وقتی می خندی را کسی ندزدد که تند حرف زدنت را کسی از من نگیرد که کسی هوس نکند یک نگاهِ دیگر به بدنت بیاندازد که یک وقت کسی نفهمد که توی چشم هات چه چیزهایی داری. که خدا داری که زمین و ماه و ستاره داری. که زنانگی داری. که چقدر دلم می خواست چشمهات را پنهان کنم از هرکسی. که چقدر پست و نفرت انگیز و نفهم و کم شعور بوده اند تمام آنهایی که تو را ترک کرده بودند و چه خوب که این ویژگیها را داشته اند که بگذرند از تو تا به من برسی. که چقدر نامرد است روزگار که تمامت به من نرسید. که چقدر نامرد است روزگار که تمامت… داشتنت، داشت نابودم می کرد. عشقت تجسد انالحقِ منصور بود و من مرد سرِ دار نبودم.
راستی چرا عکسمان همیشه توی آب رودخانه ای است که از زیرش می گذرم؟

#حسین_رحمتی_زاده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.