معرفی کتاب مرشد و مارگاریتا

اثر ماندگار میخائیل بولگاکف

11

معرفی کتاب مرشد و مارگاریتا

اثر ماندگار میخائیل بولگاکف

مرشد و مارگاریتا را شاید بتوان از آثار شگفت انگیز ادبیات جهان به حساب آورد. در زمانی که ادبیات فرمایشی شوروی عرصه را بر چهره های درخشان ادب روسیه شوروی تنگ کرده بود، میخائیل بولگاکف دوازده سال آخر عمر خود را صرف نوشتن رمانی کرد که به گمان بسیاری از منتقدین با کلاسیک های تاریخ رمان پهلو می زند و بی تردید در زمره درخشانترین آثار ادب تاریخ روسیه به شمار می رود. واضح است که در فضای ادبی حفه دوره استالین اثری بدیع چون مرشد و مارگاریتا حق حیات نداشت و ۲۵ سال طول کشید تا در تیراز معدودی به چاپ رسید آنهم بعد از حذف ۲۵ صفحه از آن و تغییر نام برخی از اشخاص و اماکن. با این وجود کتاب با استقبال کم نظیر مردم مواجه شد و فورا به یکی از داغ ترین کالاهای بازار سیاه شوروی بدل گردید.

طولی نکشید که متن کامل و سانسور شده مرشد و مارگاریتا به بسیاری از زبان های زنده دنیا ترجمه شد و حیرت و تحسین منتقدین را برانگیخت. حتی منتقدین رسمی شوروی هم بالاخره به ارزش و اهمیت بولگاکف اعتراف کردند و مقالاتی در ستایش مرشد و مارگاریتا و دیگر آثار او نوشتند.

مرشد و مارگاریتا ساختی بی نهایت نو و بدیع دارد. رمان از سه داستان مختلف تشکیل شده که گاه به گاه در هم تنیده می شوند و بالاخره در پایان کتاب به وحدتی ارگانیک می رسند.

شرح وقایع سفر شیطان به مسکو، سرنوشت پونتیوس پیلاطس و تصلیب مسیح و داستان عشق مرشد و مارگاریتا، اجزا سه گانه رمان هستند. این داستان ها در دو زمان تاریخی مختلف رخ می دهند: یکی زمان عیسی مسیح در اورشلیم و دیگری زمان حکومت استالین در مسکو. وقایع زمان اورشلیم از صبح چهارشنبه هفته عید فصح شروع می شود و تا غروب شنبه ادامه دارد. وقایغ اصلی داستان های مسکو نیز حدود هفتاد ساعت، یعنی از بعدازظهر چهارشنبه تا صبح یک شنبه را در بر می گیرد.

این توازی زمانی قاعدتا بیانگر توازی سرنوشت هایی است که در این دو زمان تاریخی مختلف رقم خورده . بولگاکف با تمهیدات دیگری نیز این توازی و تکرار را به ما نشان می دهد: مسائل و خصائل بسیاری از شخصیت های سه داستان شبیه هم هستند؛ خواننده به تدریج درمی یابد که آنچه در فصل های مربوط به پیطلاس خوانده در حقیقت بخش هایی از همان کتاب مرشد بودهن است و بالاخره توصیف نویسنده از دو شهر مسکو و اورشلیم و طوفانی که در پایان ماجراهای این دو شهر رخ می دهد نیز همخوانی و شباهت کامل دارد؛ انگار دو شهر یکی شده اند: یکی مسلخ مسیح است و دیگری مذبح مرشد و یا به تعبیری خود بولگاکف.

مرشد و مارگاریتا رمانی است گیرا و طنزآلود درباره عشقی پرشور و شهری درمانده و نویسنده ای طرد شده: روایتی است نو از داستان تصلیب عیسی مسیح و سرنوشت پیطلاس؛ نقدی جانانه بر جامعه ای بوروکرات زده و گرفتار چنبر خودکامگی؛ شرحی است تغزلی از عشقی عمیق میان دو انسان تنها.

رمان بولگاکف به مصاف بسیاری از مفاهیم ذهنی متعارف ما می رود: جهان کهن و اساطیری اورشلیم یکسره عاری از هر گونه شگفتی و معجزه است و جهان امروزی مسکو، همه جا پر از حیرت و اعجاز. محدودیت های زمانی و مکانی چون رویایی درنوردیده می شوند و آنچه خارق عادت و خلاف عقل است، عادی و عقلانی جلوه م یکند. در فضایی پر از تخیل و طنز، بولگاکف زندگی در مسکو و فضای روشنفکری آن زمان شوروی را به باد سخره و انتقاد می گیرد و دست و پاگیری نهادهای بوروکراتیک و دشواری زندگی روزمره و ماهیت مضحکه شوراهای نویسندگی فرمایشی را به بهترین وجه عیان و عریان می کند. طبعا برخی از منتقدین غربی به سودای اغراض تبلیغاتی ، عمدتا بر این جنبه انتقادی بولگاکف از جامعه شوروی تاکید کردند و به جنبه های پرارزش دیگر این رمان بهای کمتری دادند.

ولی مرشد و مارگاریتا اساسا رمانی است فلسفی که مایه و ملات آن طبعا از جزئیات واثعیات زندگی روزمره نویسنده و زمانه او برگرفته شده است. بولگاکف این واقعیات را چنان ترسیم کرده که ورای صورت ملموس و مشهود آنها جوهری ابدی و ازلی نهفته است و شناخت این جوهر ما را به سطح دیگری از ارزیابی این کتاب رهنمون می شود.

ظرافت و خلاقیت مرشد و مارگاریتا در این نکته نهفته است که در عین بحث مسائل فلسفی و نقد معضلات اجتماعی، رمان تا حدی زندگینامه خود نویسنده است و بسیاری از جزئیات داستان از زندگی خصوصی خود میخائیل بولگاکف برگرفته شده و درک همین شباهتها ما را به سطح سوم ارزیابی این رمان نزدیک می کند. برای شناخت بهتر برخی از ظرایف این جنبه از رمان، اشاره ای گذرا به زندگی او ضروری است.

بولگاکف در سوم ماه مه ۱۸۹۱ به دنیا آمد و در سال ۱۹۱۶ از مدرسه طل فارغ التحصیل شد و مدتها در روستاهای روسیه به طبابت پرداخت. کتاب خاطرات یک پزشک روستایی ثمره این سال های گشت و گذار در روستاهای کشور بود. بولگاکف نمایشنامه های فراوانی نوشت و گاردهای سفید معروف ترین نمایشنامه او به شمار می رود. بسیاری از آثار او در دهه بیست در مسکو و دیگرشهرهای مسکو به صحنه آمد. بعلاوه از او دو نوشته زندگینامه مانند، یکی درباره پوشکین و دیگری درباره مولین به جا انده است.

از اواخر دهه بیست، با اوج گرفتن دیکتاتوری استالین، بولگاکف مانند مرشد، مغضوب قدرتمندان و منتقدین رسمی شد. نقدهای متعددی در تکذیبش نوشتند؛ از کار برکنارش کردند؛ عقاید بورژوائی اش افشا شد و تهدید به مرگ شد. بولگاکف بالاخره بستوه آمد و به فکر مهاجرت افتاد. اما با دخالت شخصی استالین، کاری در تئاتر مسکو به او واگذار شد و در پناه امنیت نسبی این کار، بولگاکف کار رمان مرشد و مارگاریتا را ادامه داد.

نوشتن مرشد و مارگاریتا که بولگاکف آن را مهمترین کار زندگی خود می دانست از سال ۱۹۲۸ شروع شد. در سال ۱۹۳۰ در نتیجه فشارهای روانی و اجتماعی، بولگاکف در لحظه ای از افسردگی مانند مرشد، نسخه اول مرشد و مارگاریتا را در آتش انداخت و چندی بعد نگارش مجدد آن را آعاز کرد و تا آخرین روز زندگی خود در سال ۱۹۴۰ به تصحیح و تکمیل آن مشغول بود. آرشیو دست نویس های او که شامل حدود ۲۵۷ دفتر است و به همت همسرش حفظ شده به محققین امروزی مجال داده تا سیر دقیق نگارش مرشد و مارگاریتا را بازبینی کنند و تغییرانی را که در هر مقطه در متن کتاب وارده کرده است را معین کنند.

بولگاکف نیز مانند مرشد عاشق زنی شد؛ زنی به نام النا سرگیونا. او نیز مانند مارگاریتا کلاهی برای بولگاکف دوخت و عمیقا دلبسته مرشد و کارگاریتا شد و در سال های آخر که بیماری بولگاکف مانع کارش می شد، رمان را با صدای بلند می خواند و تصحیحاتی را که بولگاکف لازم میدید را وارد متن می کرد.

بولگاکف مرشد و مارگاریتا را هشت بار بازنویسی کرد و در این بازنویسی ها تعییرات مهمی در ساخت داستان صورت گرفت. در نگارش اول مارگاریتایی در کار نبود و تنها بعد از آشنایی بولگاکف با همسر جدیدش النا، مارگاریتا هم وارد داستان شد. متنی که امروز به دست ما رسیده در سال ۱۹۳۸ تمام شد و دو سال آخر زندگی بولگاکف صرف تصحیح آن شد.

وقتی در دهم مارس ۱۹۴۰ بولگاکف درگذشت، کسی جز همسر و چند دوست نزدیکشان از مرشد و مارگاریتا خبر نداشت. ربع قرن طول کشید تا بالاخره مرشد و مارگاریتا از لهیب آتش زمان وارهید و جاودانه شد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.