نویسندگان عصر ما: حسین پناهی

40

 

 

شاعر و نازی و مرغابی ها

مرجان رزمی

 

حسین پناهی، شاعر و بازیگر ساده و بی آلایشی بود که وقتی چهره آرامش بر صفحه تلویزیون نقش می بست، ناخودآگاه مخاطب را به یاد زمین و آسمان زیبا و شکوه طبیعت می انداخت. شاعری دژکوهی که در روزهای رنگی تابستان ۱۳۳۵ در روستایی از توابع کهگیلویه و بویر احمد به دنیا آمد و تا سال ۱۳۶۰ در همانجا ماند و با نوای نی و گل های وحشی و درخشش ستارگان کهکشان زیست.

حسین بعد از اینکه دوران متوسطه را در بهبهان تمام کرد به قم آمد تا در حوزه درس آیت الله گلپایگانی تحصیل علوم دینی نماید. و بعد از پایان تحصیلات به میان مردمش بازگشت تا در کسوت روحانیت به مردم خدمت کند. تا اینکه زنی پیش حسین می رود و می پرسد که فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است، ولی این را هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانو اده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطر اف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطر افیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسه هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.

او از هنرمندانی است که پس از ترک زادگاه خود، درگیر جهان ماشینی نشده و دراین باره می گوید:

«:من نه نان، نه غم و حتی سینما را هیچ وقت جدی نگرفته ام. من برای اتلاف وقت بازی می کنم !
برای فرار از درک حقایق هولناکی که نمی دانم چیست،گو اینکه همین نان و نام جدی ترین ضرورت از این
سال به آن سال رفتن هایم شده است.»

پناهی با محله بهداشت وارد دنیای بازیگری شد و سپس با نمایشن نامه های خود چند نماشنامه تلویزیونی ساخت که مقبول عموم نیافتاد؛ تا اینکه دو مرغابی در مه را روی آنتن تلویزیون برد و خوش درخشید. پناهی هم کارگردان و هم نویسنده این مجموعه بود و بعد از پخش آن در قلب مردم ماندگار شد.

در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود و در بیست فیلم سینمایی و چهل و دو سریال و ۸ تله تئاتر به ایفای نقش پرداخت. با اینکه او در این عرصه بسیار پرکار بوده اما می توان گفت او در واقع شاعری بود که چند صباحی به دنیای بازیگری رفت تا روح لطیف و طبع نازکش را با جان بازیگری بیامیزد و تصویری ناب به مردم ارائه دهد.

حسین پناهی ۱۸ کتاب دارد که من و نازی اولین مجموعه شعر اوست که در ۱۳۷۶ منتشر شد و شش زبان زنده دنیا نیز ترجمه شده است.

  • نامه‌هایی به آنا
  • به وقت گرینویچ
  • افلاطون کنار بخاری
  • سالهاست که مرده‌ام
  • ستاره‌ها
  • کابوسهای روسی
  • نمی‌دانم‌ها
  • من و نازی
  • من و نازی (۲)
  • جهان زیر سیگاری من است
  • نوید یک روزبلند نورانی
  • نامه‌هایی به آنا ۲
  • خروسها و ساعتها
  • دو مرغابی در مه
  • راه با رفیق
  • چیزی شبیه زندگی
  • بی بی یون
  • سرودی برای مادران

 

 

پناهی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ وقتی که تنها ۴۸ بهار از زندگانی اش رفته بود و خیلی زود از میان ما رفت و بنا بر وصیت خودش در زادگاهش و در کنار آرامگاه مادر مرحومش به خاک سپرده شد.

بخشی از شعرهای مرحوم پناهی را با هم مرور می کنیم:

 

غریب
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

 

 

دل خوش
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

اولین و آخرین
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

 

 

خاآستر
به من بگویید
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاآسترنمی کند ؟

 

پروانه ها
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.