پله پله تا عشق

11

 

پله پله تا عشق

 

اینجا کربلاست ، کمی آن طرف تر کاروان عاشورا منتظر است . اینجا همه هستند ؛ حر و حبیب ، هانی و مسلم ، قاسم و علی اکبر  ، رقیه و علی اصغر و زینب  ، همه و همه حتی اهالی کوفه یا نامه هایشان .

کاروان حسین علیه السلام می خواهد برود . صدای هل من ناصرینصرنی امام در باد می پیچد. تا عاشورا راهی نمانده . می خواهم حر باشم ، می خواهی کنار حبیب باشم و تا آخرین قطره خونم در کنار امامم باشم ، اصلاً می خواهم وقتی که دست ابوالفضل علمدار را در کنار فرات قطع می کنند ، کنارش بایستم و مشکش را بردارم و نگذارم پرچم حسین علیه السلام بر زمین بیفتد .

اینجا عاشورا است . به عاشورا که می رسم ، از آسمان صدای هلهله می آید . باریافته می شوم . نگاه محبت آمیز حسین علیه السلام ورودم را تبریک می گوید . ملائک همه با هم مرا سلام می گویند ، هر چه بیشتر در عاشورا غرق می شوم ، شیطان دورتر و دورتر می شود و من هم حسینی می شوم ، می روم برای جهاد اجازه می گیرم ؛ مثل بقیه .

علی اکبر را که شهید می کنند ، بدنش را به سمت خیمه ها می آورم . کنار خیمه ها می ایستیم. آتش غیرتم ، آتش شهوت یزیدیان را می سوزاند .

عاشورا که به نیمه می رسد ، می بینم همه رفته اند ، علی اصغر ، قاسم و علی اکبر ، ابوالفضل و هانی ، حر و حبیب همه و همه .

می دوم آنقدر که آسمان از نفس می افتد .

کاروان حسین علیه السلام به بهشت می رود ، نگاهم در نگاه حسین علیه السلام گره می خورد . دستانم را دراز می کنم ، لبخند نگاهش جانم را می نوازد . پرچمش را به دستم می دهد و می گوید : هر کس باید با امام زمان خودش بیعت کند . صدای هل من ناصرینصرنی دوباره در گوشم می پیچد .

کاروان می رود ، عاشورا در کربلا می ماند ، کربلا می شود تمام زمین . صدای هل من ناصر ینصرنی حسین علیه السلام را می شنوم ، مظلومیت حسین علیه السلام را می بینم که در قرنها جاری شده . آن روز حسین علیه السلام بود و امروز نهمین از فرزندانش .

نگاهش که می کنم ، آخرین نگاه حسین علیه السلام در جانم شعله می کشد . نگاهش به من خیره می ماند . می گوید : اگر شیعیان من ، مرا به اندازه آب خوردنی طلب می کردند ، سعادت ملاقات ما به تأخیر نمی افتاد .

همه جا نام اوست . هیچ جا نشانش نیست . نشانی اش را می گیرم از خورشید و ماه و ستاره . از تمام جاده ها و دریاها و اقیانوس ها . به بن بست که می رسم صدای هل من ناصر ینصرنی در گوشم می پیچد . به سمت صدا برمی گردم ، حسین علیه السلام را در قامت مهدی به یاد می آورم . دستم را می گیرد . نگاهم می کند ، لبخندش خستگی ام را می زداید . می گوید : ما در سرپرستی و رعایت احوال شما کوتاهی نکرده ایم که اگر اینگونه بود ، بلاها و مصیبت ها بر شما فرود می آمدند .

عاشورا در نگاهش می خروشد و کربلا در تمام قلبش جا گرفته ، می بینم که سر حسین علیه السلام هنوز بر روی نیزه مانده ، مشک ابوالفضل علمدار را می بینم که با قلبش یکی شده . فاطمه زهرا سلام الله علیها را می بینم که کنار زینب  روی گودال قتلگاه ایستاده و نوحه می خواند .

یزیدیان را می بینم که سایه به سایه عاشورا می آیند . حرمله و عمر سعد و شمر و تمامی اهل کوفه که امروز هر کدام نامی جدید برای خود نهاده ن اند ، همان ها که دیروز سر حسین علیه السلام را بریدند و بر نیزه کردند ، امروز دست در دست شیطان میخواهند حسین دیگری را سر ببرند .

هر چه که جلوتر می روم ، مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را تنها تر از حسین علیه السلام می بینم . پرچمش را می بینیم که بر روی زمین افتاده . می بینم که کربلای مهدی  ، ابوالفضل علمدار ندارد ، حبیب ندارد ، حر ندارد ، هانی ندارد ، زینب ندارد ، اما آن طرف تر از کربلای مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را می بینم که تا چشم کار می کند ، عمر سعد و حرمله و یزید و عبیدالله و شمر ایستاده است و تمامی اهل کوفه را که امروز تمام جهانند .

«پرچم روی زمین مانده را برمی دارم،  صدای هل من ناصر دنبال لبیک است ، عاشورای مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مرا می خواند .»

 

 

مرجان رزمی

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.