تو را به همه زبان ها دوست دارم

تو را به زبان اسپانیایی دوست دارم در هوس دیوانه وار رقص فلامینکو در عطش وحشی رقص تانگو تو را به زبان یونانی دوست دارم غمناک ، ظریف و زیبا در نقش و نگار لباس های رقص سیرتاکی در تکان آرام شانه ها تو را به زبان ایتالیایی دوست دارم در…

نویسندگان معروفی که جایزه نوبل نگرفتند

نام 10 تن از نویسندگان بزرگ جهان که در کاروان برگزیدگان این جایزه جهانی جایی ندارندو شرح مختصری از علت انتخاب نشدن‌شان: ◀امیل زولا ( 1840 - 1902) امیل زولا نویسنده طبیعت‌گرای فرانسوی در سال1902 یعنی یک‌سال قبل از مرگش کاندیدای…

الیاف شافاک

آه من العشق! قبل از عشق بعد از عشق… عشق قدیمی‌ترین و پابرجا‌ترین سنت روی زمین است. عاشق رانده می‌شود، اما نمی‌راند. عاشق آزار می‌بیند، اما آزارش به مورچه هم نمی‌رسد. عاشق که شدی می‌فهمی. دلت به کیسه ای مخملی تبدیل می‌شود، درونش…

اندکی عرفان در محضر مولانا

ابراهیم ادهم را می آرند که چون به راه حق آشنا گشت، و دیده دلِ او به عیبِ این جهان بینا گشت، هر چه داشت، درباخت. گفتند: چه افتادت که در ضعف و ناتوانیِ تن بگداختی، حرارت مرارتِ هجر، کامِ وجودت تلخ گردانید، و در زُلفِ مسلسلِ دین،…

هوشنگ ابتهاج

. به تو ای دوست سلام دل صافت نفس سرد مرا آتش زد کام تو نوش و دلت گلگون باد بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست یار دیرینه من درد و غم رسواییست عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست ولی افسوس که روحم به تنم…

افشین یداللهی

. نیمه جانی بر کف کوله باری بر دوش مقصدی بی پایان قرنها پشت افق سحری سرگردان که در آن آتش کم نور نگاهی تنها سینه ساکت صحرای سحرگاهی را مثل یک آینه ، رو به برهوت پی سوسوی نگاهی دیگر بی ثمر می کاود وحشتی بیگانه در سراپای وجود…

رویا شاه حسین زاده

چه می کنی بادلت ؟ اگر هزار سال پس از مرگ ناگهان بتپد؟ _ با یک مشت خاک تپنده ی پر خاطره چه می کنند؟ _ چه می کنی اگر درست در موسم لرزیدن دستهایت لرزید؟ _چه می توان کرد با تنگ شکسته ای که دلش ماهی بخواهد... رویا شاه حسین…

حمید مصدق

و تو آن شعر محالی که هنوز با دو صد دلهره در حسرت آغاز توام چشم بگشای و مرا باز صدا کن ای عشق که من از لهجه ی چشمان تو شاعر بشوم... حمید مصدق

چشم من و انجیر

«چشم من و انجیر» دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جوونور کامل کیه؟ واسطه نیار به عزتت خمارم حوصله هیچ‌کسی رو ندارم کفر نمی‌گم سوال دارم یک تریلی محال دارم تازه داره حالیم می‌شه چیکاره‌م می‌چرخم و می‌چرخونم سیاره‌م تازه دیدم حرف حسابت منم…

تذکره الاولیا

گفت: شنیده بودم که دلهای این طایفه نازک بود هرچه ایشان بینند و شنوند سِرّ آن بدانند و من در خود آن نمیدیدم گفتم اکنون گِرد خود بَر‌آیم تا بنگرم که چیست؛ به خود فرونِگرستم آفت آن بود که نَفْس با دلِ من یکی شده بود چون نفس با…