با قلبی در کف دست

📌داستانک @matikandastan 📃با قلبی در کفِ دست ✒ کیم مونسو آخر سال با هم عهد می‌بندند، درست در نیمه‌ی شب، وقتی که در شهر آتش‌بازی است و مردم همدیگر را در آغوش می‌کشند ـــــ در خانه‌ها، در کوچه‌ها، در تالارهای جشن. برای هردو، دوره‌ی…

اگر شبی از شب های زمستان مسافری

@matikandastan به اولین قفسه دیواری می‌رسی. و اینهم لشکر پیاده نظام کتابهایی که اگر عمرهای فروان دیگری می‌داشتی با کمال میل آن‌ها را می‌خواندی. اما متاسفانه ایامی که باقیمانده، همین است که هست. قشون را می‌شکافی و به سرعت از میان آن‌ها…

حرفی برای گفتن نیست

حرفی برای گفتن نیست آه ازلبان خاموشم یا هست و بس که بسیار است شد گفتنش فراموشم. حرفی برای گفتن هست اما چگونه باید گفت چون قلوه سنگْ در انبان باری نهاده بر دوشم در بازگشت نادانی بس گفته‌ی پریشان هست بس یاوه‌ها که همچون تیغ…

معرفی کتاب فصل بارانی

«فصل بارانی»؛ یک ماجراجویی شاعرانه «فصل بارانی» ترجمه‌ رمانی از «گراهام گرین» رمان‌نویس برجسته انگلیسی‌ست که به عنوان نهمین عنوان از «منظومه داستان ترجمه» نشر نون منتشر شده است. «گراهام گرین» رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و نویسنده داستان…

آفریدگار خود باش

آفریدگار خود باش هر آدمی برای آفریده شدن به دو آفریدگار محتاج است؛ اول خدا و دوم خود. اول بار خدا می آفریندت و پس آن تویی که هر روز باید خود را بیافرینی. گِلی داری که اول بار در دستان خدا ورز داده شد و پس از آن تویی که هر روز باید…

چه کسی گفته مردم ما کتاب نمی خوانند؟

چه کسی گفته مردم ما کتاب نمی خوانند؟ از رمان همسایه ها بیش از ٣۰۰هزار نسخه چاپ شده احمد پوری: در جامعه ما اگر کتاب قابل قبول و خوب باشد، فروش خواهد رفت و به چاپ‌های بعدی خواهد رسید اما بازار ما هم یک ظرفیتی دارد. به کتاب «همسایه‌ها»…

داستانک عاشقانه

داستانک عاشقانه رضا رضوانی بروجنی دوقلوها، به چشم به هم زدنی عاشق دختر همسایه شدند. نکته ی جالب این که دخترک سخت مردد بود که کدامیک را انتخاب کند، آخر آنها دوقلو های کاملن همسان بودند... پس قرار شد هرکس که فردا، زودتر به خواستگاری…

پرسه های شبانگاهی

"پرسه‌های شبانگاهی" و شب‌هنگام چون جِرم سایه‌ها در هُرم تیرگی تبخیر می‌شدیم. □ در پرسه‌های شبانگاهی بر جاده‌های پرت مه‌آلود چون برگ‌های مردۀ پاییز دنبال یکدگر زنجیر می‌شدیم در زیر پای رهگذر مستِ لحظه‌ها تسلیم می‌شدیم، لگدکوب…

داستانک پاییز

داستانک پائیز مردی پیدا کرده دو تا برگ. آمده خانه، برگ ها به دست، رو به پدر و مادر که: من درختم. و پدر و مادر که: پس برو تو حیاط، ریشه ندی تو اتاق، فرشه می شه خراب. و مرد که: یه چیزی گفتم من. درخت که نیستم من. و انداخت زمین برگ هاش…

جای خالی آدم ها

یک هیچ چیز مثل جای خالی آدمها دقّ آدم را در نمی آورد. هربار چشمت می افتد، انگار یک تکه از تنت را کنده‌اند و با خود برده اند و تو تازه داری حسش می کنی. هروقت کسی می میرد، هر وقت کسی می رود، هر وقت کسی... دو جای خالی را پر کنید. ما پر کردن…