نیکل کراوس

چه بسیار کلمات که گمراه می‌شوند. از دهان بیرون می‌آیند و بعد شهامت‌شان را از دست می‌دهند، بی‌هدف می‌چرخند تا آن‌ها را مثل برگ‌های مرده به ناودان‌ها بریزند. زمانی غیرمعمول نبود که برای هدایت کلماتی که ممکن بود در راه مقصد پا سست کنند از…

حسین رحمتی زاده

دوست دارم بروم. نایستم. فقط بروم. جاده ها را بگذرانم و از شهرها بگذرم. راه بیفتم از تهران و هرچه سرازیری هست را بگیرم و هرجا که رسیدم چیزی از خودم را ببخشم و بروم. آنقدر بروم تا تمام شوم. دستهام را به کسی بدهم پاهام را، لب ها و گوش ها و چشم…

داستان خیلی کوتاه نبوغ

نبوغ مرد دین‌دار که افسرده شده بود، به دوست مخترعش گفت: «اگه خیلی ادعای نبوغ داری، دستگاهی اختراع کن که جون آدمو بگیره؛ بدون اینکه گناه خودکشی به پای آدم نوشته بشه!» وحید حسینی ایرانی مجموعه داستانهای خیلی کوتاه«آناناس»…

هرمان دکونیک

کوچک بودن بسیار زیباست درست مثل لب‌های تو و از آن زیباتر چهار لب شرمگین به روی هم است آری دوستت دارم چنان با احتیاط مثل «شاید» چنان باورنکردی مثل «آری» و چنان طولانی مثل «تا چه پیش آید» پیش از آنکه شب بر سرانگشتانم به…

قصه نویسی

قصه‌نویس هیچ کلمه‌ای را مطرود نمی‌داند و از تمامِ کلماتِ زبان به مقتضای موقعیت و محیط استفاده می‌کند و هرگز حاضر نیست کلمه‌ای را، تنها به خاطر این‌که برچسب سیاسی و سانسور خورده، کنار بگذارد. او با تمامیتِ زبان سر و کار دارد و زبانی مسخ‌ شده…

حسین رحمتی زاده

من زمانی، برای زنی که نمی دانم کیست، یک شعر نیمه تمام گفته ام. نمی دانم دختر همسایه است یا زن دوم آتقی یا باز هنوز باید منتظر باشم تا بیاید و تا به حال ندیدمش. شعر خیلی طولانی است. یک شعر سپید طولانی که چند بند اولش را وقتی دست های زن را در…

بیژن جلالی

شب چشمهای بسته ماست آنگاه که به چراغانیِ درون خویش می نگریم خداوندا تو که با کلامی زمین و آسمانها را آفریدی با کلامی مرا جویباری کن که در خاک تشنه فرو روم یا پروانه ای کن که پیش از غروب آفتاب مرده باشم من چون سنگی هستم در جهان…

کوتاه و مهم درباره داستان نویسی

من با تلاش و پشتکار زیاد توانسته‌‌ام نویسنده شوم. اگر هم کسی باور داشته باشد نویسندگی یک استعداد ذاتی خدادادی است، این را هم باید باور کند که استعداد سهل‌الوصولی نیست و حتی کسی که از این موهبت نصیبی دارد نیز باید تن به کار و تلاش…

سایبر هاکا

اگر روزی بمیرم تمام کتاب هایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم دراز می کشم سیگاری روشن می کنم وبرای همه دخترانی…

حسین رحمتی زاده

یک گاهی دلم می خواهد خودم را بگذارم یک گوشه و بعد بروم یک جای دور. گاهی دلم می خواهد کمی سبک شوم. هرچه دلشوره و نگرانی و مسولیت و دغدغه است را بگذارم توی کمد لباسهام و بعد بدوم سمت ناکجاآباد. آدم بدون هیچ کدام از اینها چقدر سبک بود و بی…