بختیار علی

همه جا با صدای بلند درباره ی بی معنا بودن این شهر حرف می زد: " این چه شهری است که جایی ندارد بروی با دختری چای بنوشی؟! این چه زندگی است که وجبی خاک نیست تا در آن با اطمینان نفس بکشی ؟!" گووند در رویاهایش دورتر می رفت و درباره ی پیدا کردن…

کوتاه ترین داستان های ترسناک دنیا

کوتاه ترین داستان های ترسناک دنیا   Ø     با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم، اول فکر کردم صدا از پنجره میاد، تا اینکه صدا رو از آینه شنیدم... Ø     زنم دیشب منو از خواب بیدار کرد که بهم بگه یه دزد وارد خونمون شده. دو سال پیش یه

اریش فرید

پیش از آن که بمیرم بار دیگر از گرمای زندگی می گویم تا بعضی ها بدانند: زندگی گرم نیست اما می توانست گرم باشد پیش از آن که بمیرم بار دیگر از عشق سخن می گویم تا بعضی ها بگویند: عشق بود باید هم باشد یک بار دیگر از «خوشبختی ِ امیدواری…

عکس ها و آدم ها؛ حسین رحمتی زاده

همیشه عکس هایمان را پاک می کردم. می ترسیدم از روزی که بروی و همین عکس ها، همینی که نشسته ایم روی نیم کت توی پارک و تو پا روی پا انداخته ای و انگشت هات و لاک سبزت مثل چند تا بته ی سبزه روی دامنت هستند، بشوند اینه دق. می ترسیدم از روزی که…

برشی از زندگی غزاله علیزاده

برشی از زندگی غزاله علیزاده غزاله علیزاده در سال ۱۳۲۷ در مشهد به دنیا آمد دختری باهوش و درونگرا بود او اولین داستانش را در سن ۱۴ سالگی نوشت که ۶۰ صفحه بود مادرش آن را برای چاپ به نشریه ایی فرستاد و دست اندرکاران نشریه پس از خواندن داستان…

باید ها و نباید های نویسندگی

در نیمه راه متوقف نمانید، اگر در میانه پیرنگ داستان گم شدید یا به بن بست برخوردید، مسیری که آمدید را دنبال کنید تا برسید به جایی که راه را غلط آمدید. سپس راه دیگر را امتحان کنید یا شخصیت را تغییر دهید، زمان روایت را یا ابتدای داستان را…

وودی آلن

در زندگی بعدی کاش می‌شد مسیر را، وارونه طی کنم. در آغاز، پیکری بیجان و مرده باشم و آنگاه راه آغاز شود… در خانه‌ای از انسانهای سالمند،‌ زندگی را آغاز کنم و هر روز همه چیز بهتر و بهتر شود. به خاطر بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم…

حسین رحمتی زاده

یک قدیم ها توی عروسی ها رسم بود که یک مجری می امد جوک و لطیفه می گفت که مردم را سرگرم کند.(معمولا هم خیلی بی مزه بود) توی یکی از عروسی ها مجری چندتا بچه را برد روی سن و ازشان پرسید که دوست دارند چه کاره شوند. فکر کنم هفت یا هشت ساله بودم .…

صمد بهرنگی

بالاخره در زندگی هر آدمی... یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده، مدتی مانده ،قدمی زده وبعد اما بی هوا غیبش زده و رفته! آمدن و ماندن و رفتن آدمها مهم نیست اینکه بعد از روزی روزگاری ، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ، آن شخص چگونه…

فروغ فرخزاد

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز…